blogers

ابزار هدايت به بالاي صفحه

داستانهای عاشقانه
داستانهای عاشقانه

داستان های عشق و عاشقی واسه عاشقا


عاشق خجالتی

عاشق خجالتی

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :”متشکرم “و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از  ۲  ساعت دیدن فیلم و خوردن  ۳  بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : “متشکرم ” و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : “قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” ، و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نیمدونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش این کار رو کرده بودم …………….. با خودم فکر می کردم و گریه !

اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ، عشق رو از هم دریغ نکنید ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.


برچسب‌ها: داستانهای عاشقانه

دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۰ |

 

پیانو

 پیانو

صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد. روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی, موسیقی ای که خودش خلق می کرد اوج می گرفت. مثه یه آدم عاشق, یه دیوونه, همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد.هیچ کس اونو نمی دید. همه, همه آدمایی که می اومدن و می رفتن، همه آدمایی که جفت جفت دور میز مینشستن و با هم راز و نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود. از سکوت خوششون نمیومد.اونم می زد. غمناک می زد, شاد می زد, واسه دلش می زد, واسه دلشون می زد. چشمش بسته بود و می زد. صدای موسیقی براش مثه یه دریا بود. بدون انتها, وسیع و آروم.یه لحظه چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد. یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود. تنها نبود … با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده.چشمای دختر عجیب تکونش داد … یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت چی داره می زنه. چشماشو از نگاه دختر دزدید و کشید روی دکمه های پیانو. احساس کرد همه چیش به هم ریخته.

دختر داشت می خندید و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد.سعی کرد به خودش مسلط باشه.یه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن. نمی تونست چشاشو ببنده. هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد. سعی کرد قشنگ ترین اجراشو داشته باشه … فقط برای اون.

دختر غرق صحبت بود و مدام می خندید.و اون داشت قشنگ ترین آهنگی رو که یاد داشت برای اون می زد.یه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست. چشاشو که باز کرد دختر نبود.یه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد. ولی اثری از دختر نبود.نشست, غمگین ترین آهنگی رو که یاد داشت کشید روی دکمه های پیانو. چشماشو بست و سعی کرد همه چیزو فراموش کنه. …شب بعد همون ساعت، وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو دید. با همون مانتوی سفید با همون پسر. هردوشون نشستن پشت همون میز و مثل شب قبل با هم گفتن و خندیدن. و اون برای دختر قشنگ ترین آهنگشو ، مثل شب قبل با تموم وجود زد.

احساس می کرد چقدر موسیقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه. چقدر آرامش بخشه. اون هیچ چی نمی خواست ... فقط دوست داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشیده شو روی پیانو بکشه. دیگه نمی تونست چشماشو ببنده.

به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسیقی پر می کرد. شب های متوالی همین طور گذشت. هر روز سعی می کرد یه ملودی تازه یاد بگیره و شب اونو برای اون بزنه. ولی دختر هیچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد. ولی این براش مهم نبود.از شادی دختر لذت می برد و بدترین شباش شبای نیومدن اون بود. اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگیزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت.

سه شب بود که اون نیومده بود. سه شب تلخ و سرد.و شب چهارم که دختر با همون پسر اومد … احساس کرد دوباره زنده شده. دوباره نت های موسیقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشید و صدای موسیقی با قطره های اشکش مخلوط می شد. اونشب دختر غمگین بود.پسر با صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ریخت. سعی کرد یه موسیقی آروم بزنه … دل توی دلش نبود. دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه.ولی تموم این نیازشو توی موسیقی که می زد خلاصه می کرد. نمی تونست گریه دختر رو ببینه.

چشماشو بست و غمگین ترین آهنگشو به خاطر اشک های دختر نواخت.…

همه چیشو از دست داده بود. زندگیش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود. یه جور بغض بسته سخت، یه نوع احساسی که نمی شناخت یه حس زیر پوستی داغ تنشو می سوزوند.قرار نبود که عاشق بشه …عاشق کسی که نمی شناخت. ولی شده بود … بدجورم شده بود.احساس گناه می کرد. ولی چاره ای هم نداشت … هر شب مثل شب قبل، مثل شب اول … فقط برای اون می زد.…

یک ماه ازش بی خبر بود.

یک ماه که براش یک سال گذشت. هیچ چی بدون اون براش معنی نداشت. چشماش روی همون میز و صندلی همیشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت و صدای موسیقی بدون اون براش عذاب آور بود.ضعیف شده بود … با پوست صورت کشیده و چشمای گود افتاده … آرزوش فقط یه بار دیگه دیدن اون دختر بود. یه بار نه … برای همیشه.اون شب … بعد از یه ماه … وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پیانو جون می داد، دختر با همون پسر از در اومد تو. نتونست از جاش بلند نشه. بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش. بغضش داشت می شکست و تموم سعیشو می کرد که خودشو نگه داره.دلش می خواست داد بزنه … تو کجایی آخه. دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به هم ریخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون و برای خود اون بزنه. و شروع کرد.دختر و پسر همون جای همیشگی نشستن. و دختر مثل همیشه حتی یه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد. نگاهش از روی صورت دختر لغزید روی انگشتای اون و درخشش یک حلقه زرد چشمشو زد! یه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سینه اش لغزید پایین.چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زیر نگاه سنگین آدمای دور و برش حس کرد.
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت. سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد.– ببخشید اگه میشه یه آهنگ شاد بزنید … به خاطر ازدواج من و سامان …. امکان داره؟صداش در نمی اومد. آب دهنشو قورت داد و تموم انرژیشو مصرف کرد تا بگه:

حتما ...یه نفس عمیق کشید و شادترین آهنگی رو که یاد داشت با تموم وجودش ... فقط برای اون ... مثل همیشه
فقط برای اون زد.

اما هیچکس اونشب از لا به لای اون موسیقی شاد نتونست اشک های گرم اونو که از زیر پلک هاش دونه دونه می چکید ببینه ... پلک هایی که با خودش عهد بست برای همیشه بسته نگهشون داره ...دختر می خندید ... پسر می خندید ... و یک نفر که هیچکس اونو نمی دیدآروم و بی صدا ...

♥پشت نت های شاد موسیقی بغض شکسته شو توی سینه رها می کرد ...


برچسب‌ها: داستانهای عاشقانه

یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰ |

 

راه رسیدن

تنها راه رسیدن 

 شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…


برچسب‌ها: داستانهای عاشقانه

شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰ |

 

قهوه شور

قهوه شور

اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد…

آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…”

یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، “چرا این کار رو می کنی؟” پسر پاسخ داد، “وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.” همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره… بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش.

مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند….هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه.

بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، ” عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم— قهوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم… حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است… اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.

اشک هاش کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید، ” مزه قهوه نمکی چیست؟ اون جواب داد “شیرینه” 


برچسب‌ها: داستانهای عاشقانه

چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۰ |

 

قالبهای زیبا و کمیاب و ویژه برای کاربران بلاگفا

بزودی قالبهای زیبایی در این بخش قرار خواهد گرفت

با تشکر مدیر وبلاگ حمید


برچسب‌ها: قالب وبلاگ

سه شنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ |

 

فروشگاه سایت

کرم پف صورت مرواریدپکیج معجزه گر زیبائی آلوورا                          پر پشت کننده و ضد ریزش مو

کرم خرچنگ والنسی

عطر زنانه 212vip اصل اسپانیا

                          کرم کانگورو جادوی زیبائی

درمان سفیدی مو

حجم دهنده لب پوتینگ ژل

                          کرم لایه بردار فرانسوی

رنگ مو مشکی آلمانی shykhanادکلن زنانه Givenchy Play                          عطر زنانه ورساچ versace

عطر Paco Rabanne one MILLIONمو زن گوش و بینی hygienic                          دستگاه فر مو به سبک عربی

قرص افزایش قد ناچرال ولت آمریکاکرم خرچنگ والنسی                          درمان سفیدی مو

کپسول لاغری ناچرال مکسمکس من درمان زود انزالی آقایان                          روشن کننده زیر بغل و کشاله ران

جمع کننده و سفت کننده سینهسرم دور چشم                           پر پشت کننده و ضد ریزش مو

عطر مشهور گلد سیگارژل لاغری کاملا گیاهی آمریکائی                           کرم خاویار سیاه اصل

اسپرم ساز سمناکس Semenaxقرص افزایش قد ناچرال ولت آمریکا                           انرژی زا boost کافئین

دستگاه فر مو به سبک عربیعطر زنانه ورساچ versace                           ادکلن زنانه Givenchy Play

با تشکر از دوستان.....


برچسب‌ها: فروشگاه

دوشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ |

 


           داستانهای عاشقانه
♥آرزوی موفقیت برای تموم عاشقای دنیا♥
دوستان عزیز میتوانند به قسمت موضوعات
وبـلاگ رفتـه و از قالبـهـای جدید و جـملات
عاشقانه و عکسهایی آپ کردم استفـاده
کنند. با آرزوی شادی و موفقیت
واسه دوستان همیشه همراه وبلاگ
برای سلامتی آقا امام زمان صلوات...... ♥  
                 با تشکرمدیر وبلاگ
                      ♥ اشکان ♥

<-BlogEmail->

 

داستانهای عاشقانه
قالبهای نایاب واسه کاریران ویژه
جملات عاشقانه
عکسهای عاشقانه
فروشگاه سایت
نقشه سایت
عکس شخصی خودم
داستانهای عاشقانه (19)
عکس شخصی (1)
فروشگاه (1)
عشق (1)
جملات عاشقانه (1)
قالب وبلاگ (1)

 

 

آذر ۱۳۹۸
تیر ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۰
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهریور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تیر ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
اردیبهشت ۱۳۹۰
فروردین ۱۳۹۰

 

داستانهای عاشقانه  ♥  پست ثابت
قهوه نمکی
ماه تلخ
دلدادگی
....شاید آخرین آپ
بهار
عشق جدید
عشق واقعی
سکوت تلخ
عاشقت خواهم ماند

 

مرجع جدیدترین موزیک ها
شعرهای عاشقانه
عشق بی سامان
حرفهایی که در دلم ماند...
یا تو یا هیچکس
باران مهر
نسیم شفق
هیچوقت نشد ببینمت
لبخند گلها ..... رنگارنگ
بدون تو هیچم پس کنارم بمان
آرام
یه دختر با حال
دو عاشق زیبا
سلطان محمد پروین
خاطرات پت و مت
قلب
توهم رویا
پلاک 001
حرف دل من
عشقولانه ها
درخت شعر
دفتر خاطرات فرشته الهی
تک سوار
یاسمن
باران
...رفیق نیمه راه...
منو عشقم تنهایی
love...or...die
دختران انار
خسته دلان
▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲
سما
من و سیمرغ
یلدا شب
سرنوشت از سر، نوشت....
و خداوند عشق را افرید
زیباترین نگاه
بیا تو روزنه
بهـــآر بـآنـــو
عاشق تنها
حس ناشناخته
...باشه خداحافظ...
دل نوشته ها
❤حریم عشق❤
دُخـــتـــَر ِِ آریایـــــے
چینه خیال
شاید یک عشق
آینه نشکن پریسا
دل نوشته هام
بیا2 حال کن
قلم من
عشقکده رویایی ایدا و هومن
دلتنگیهای دلتنگی از اهل زمین
❤دلداده ها❤
بی نهایت
❤(:~دختر جهنمی~:)❤
حریر نگاه
همه چیز
عاشقانه
عشق من
دوست داشتن از عشق برتر است
هد هد عشق
just 4 u
همه چی درهم

 

 

RSS 2.0

PlaySong

.: Weblog Themes By Blog Skin :.


ابزار وبمستر

عکس

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفريح و سرگرمي

دانلود